تبلیغات
دلشکسته ها - بی تو...
 
دلشکسته ها
جمعه 7 تیر 1392 :: نویسنده : طرفدار شادمهر        

بی تو هر روز ،

شب است

و شب بی تو ،

چیزی نیست جز همین بیقراری های من !

چرا نمی آیی به همه بگویی

بی چتر زیر باران دویدن را،

تو بودی که یادم دادی !

تمام شهر بوی تو را دارد ،

پس چرا کسی یادش نیست تو که بودی؟

هیچکس باور ندارد تو هستی !

باور کن خسته شدم

از بس نتوانستم بودنت را

به دیگران ثابت کنم !

راستی اگر تو نیستی ،

چرا هر روز از پشت تمام پنجره ها

به جاده خیره می شوم؟

پس چرا بی بهانه در جستجوی عکسی از تو

تمام شهر را ،

جارو می زنم

و از عطر سینه ی قاصدکها

مست در روسری ها گُم می شوم ؟

نه ، نه !

تو هستی ،

اصلا همیشه بوده ای ،

اگر نبودی ،

چرا تمام چترهای من شکسته است ؟

چرا همه را با نام تو صدا می زنم ؟

اما . . .

اما کجایی ؟

کجایی که نه پیدا می شوی ،

نه در فهرست گمشدگان روزنامه ای !

کجایی که حتی سایه ات ،

بر دیوارهای شهر حک نمی شود ؟!

نمی خواستم بگویم ،

بی تو اما در این خانه هر روز

یک لیوان چای یخ می کند ،

یک میز دو نفره

ادای یک نفره بودن دارد

و خروس ها هر صبح ،

برای دو نفر آواز می خوانند !

اینجا ساعت ها

از درد بی کوکی ،

از بس که زنگ نزدند ،

زنگ زدند !

می دانم نخوانده حدس می زنی

تمام نامه هایم را ،

می دانم تمام عکس هایم را

به آسمان میخ کرده ای

و هنوز پیراهن من ،

در تنت بیدار است !

اما چه کسی این ها را باور دارد ؟

که باور می کند

تو تمام عطر کاج ها و کلاغ ها را با خود داری؟

چه کسی می داند

نگاه مرموز علف ها در دست تو زندانی ست؟

چه کسی یادش هست

من و تو

در دریاها

بر تن باد یادگاری حک کردیم

و کلبه ای بی دیوار ،

برای خورشید ساختیم

و جفت کردیم کفش هایمان را

پشت گهواره ی خواهران ماه !

چه کسی باورش می شود

برای آنکه باران انتظار ما را دارد

زمستان نزدیک است !

تنها من و تو می دانیم

لالایی را به آهوها ،

ما آموختیم

و با ستاره های خفته در خاک

گلوبندی ساختیم برای کودکان کبوتر !

هیچکس نمی داند

آتش گرما را ،

از سوگند تو می گیرد

و نام گلها بی تو معنا نمی دهد !

عطر من از تن تو

به رقص بر می خیزد

اما چه کسی جز تو می داند

آغوش من کجاست

وقتی که من ،

تنها تکرارِ ادامه ی توأم !

گمان می کنم

تمام مردم خوابند که اینها را نمی بینند ،

که اینها را نمی فهمند !

آخر مگر می شود تو این همه باشی

و کسی جز من ،

نشناسدت ؟

اصلاً بیا و نمان !

تنها بیا و یک نگاه به من بینداز !

از همان نگاه های بی بغضِ خورشید رنگ !

آنوقت سرم را بالا می گیرم

و در شهر قدم می زنم

تا همه نگاه تو را بر چهره ام ببینند !

تو را به کلمات سوگند

بیا و نگاهم کن !

بگذار مغرورانه

با نگاهت در همه بگنجانم

کسی که نمی دانستند کیست ،

                                        هست !!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 30 مرداد 1396 01:49 ب.ظ
certainly like your web-site but you need to take a look at the spelling
on quite a few of your posts. Many of them are rife with
spelling issues and I find it very bothersome to inform the truth on the other hand I'll definitely come
back again.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:46 ب.ظ
When some one searches for his required thing, therefore he/she wants to
be available that in detail, thus that thing
is maintained over here.
دوشنبه 14 فروردین 1396 04:19 ب.ظ
Thank you for every other informative web site. The place else may
I am getting that kind of information written in such a perfect method?
I have a undertaking that I'm simply now running on, and
I have been on the glance out for such info.
چهارشنبه 20 شهریور 1392 02:30 ب.ظ
عای بود . مر30 .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : طرفدار شادمهر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :